دهنت رو ببند
یک روز در جلسهی یک امتحان
رضا مرادینژاد
داستانک
سؤال سه خیلی سخت بود. فکرم را مشغول کرده بود. کامران سرش را کامل کرده بود توی ورقه من. چشم ناظر امتحان هم چسبیده به من و کامران بود.
اکبر: «آقا، هوا خیلی گرمه، میشه پنکه را روشن کنید؟»
پنکه روشن شد: تلق... تلق... تلق...
کامران زیر لبی: «سؤال دو چی میشه؟»
ناظر صدای کامران را شنید: «حرف نباشه!»
یک راه حل برای سوال سه به فکرم رسید.
پنکه خیلی صدا میکرد: ترق، ترق، ترق، ترق...
کامران: «من سؤال چهار را ننوشتم.»
ناظر: «گفتم ساکت باشید!»
جواب، رادیکالی بدست آمد. انگار این مسأله نمیخواست حل شود. از طرفی صدای پنکه من را دیوانه کرده بود: تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ تـَ ... .
کامران: «سؤال هفت را حل کردی؟»
ناظر: «یک بار دیگه حرف بزنید، از جلسه اخراج میشوید!»
اَه. راه حل سؤال اشتباه بود.
پنکه اعصاب من را به رگبار بسته بود: دَدَدَدَدَدَدَدَ... .
کامران گفت: «خیلی نامردی» و سرش را تا ته فرو برد در ورقهی من. ناظر جلو آمد و داد زد: «مگه نمیگم ساکت؟ ورقههاتون رو تحویل بدید.»
پنکه روان من را پاک کرده بود: رِ رِ رِ رِ رِ رِ رِ رِ رِ ... .
من از جایم بلند شدم و داد زدم: «دهنتون رو ببندیــــــن!»
کامران برگشت و سرش محکم به دیوار کوبیده شد؛ ناظر شش متر از جایش پرید؛ مدیر با عجله وارد کلاس شد.
مدیر: «چی شده؟»
من داد زدم: «اون پنکه لعنتی را خاموش کن!»
مدیر پنکه را خاموش کرد.
ناظر: «با کی بودی؟»
من نشستم سر جایم.
مدیر به ناظر گفت: «چی شده؟»
ناظر: «حرف نزن. بچهها امتحان دارند.» و رو به من کرد و داد زد: «به کی
گفتی دهنت رو ببند؟»
همه بچهها چپچپ به ناظر نگاه کردند.
مدیر به ناظر گفت: «حرف نزن ؛ بچهها امتحان دارند.» و او را روی
صندلیاش نشاند و ادامه داد: «چی شده؟»
ناظر از جایش پرید و داد زد: «دهنت رو ببند.»
مدیر رفت بیرون.
معلم ریاضی آمد داخل کلاس و گفت:
«بچهها. سؤالِ سه حذفه.»
لینک مطلب (183) | شماره مجله ,
(15 , ) | نظرات ()
تبلیغات