بازگشتِ هفتهنامهی گلآقا؟
لازم هم نیست اسماش عوض شود...
فرید ذاکری
برچسبها

یادداشتِ سردبیر
● خبر را خیلیوقته که شنیدم. فقط نمیدانستم چطوری میتوانم برای پایانِ یک نشریهی 10 ساله، چیزی بنویسم که درخورش باشد. خیلی نشریهها میمیرند و به پایان میرسند. خیلی نشریهها توقیف میشوند. حتی خیلی نشریهها -مخصوصاً این اواخر- لغو امتیاز میشوند و بهکلی مجوزشان را از دست میدهند. این اتفاق برای خیلی نشریهها میافتد. ولی این مسلماً با اینکه یک نشریه بخاطر مسائل مالی متوقف شود و خودش، خودش را توقیف کند یا لغو امتیاز خیلی فرق میکند. خیلی. همانطور که مرگ با خودکشی فرق میکند. همانطور که وقتی کسی میمیرد پروندهای برای یافتن قاتلاش تشکیل میشود و انگیزههای قتل؛ ولی وقتی کسی خودش را میکشد، دیگر نیاز به یافتن قاتل نیست، فقط باید بهدنبال انگیزهی خودکشی و اینکه آیا این واقعاً خودکشی بوده یا پای شخص دیگری درمیان است، گشت. پروندهی خودکشی هفتهنامهی گلآقا را مرور کنید... متوجه منظورم میشوید.
● حتی فکرش را نمیکردم 6 ماه بعد از اینکه از پوپک صابری فومنی پرسیدم که: «اگر آن روز بیاید... یا لازم باشد بیاید چكار میكنید؟ آیا خودتان مجله را میبندید؟ آیا مطلب مجلهتوقیفكن مینویسید؟ آیا ویژهنامه پایان مجله چاپ میکنید؟» این مسئله به حقیقت بپیوندد. و تازه بهاش حق میدهم که پاسخام را نداد و بعد از 6 ماه، حالا دیگر پاسخ آن سؤال را نه من، که همهی خوانندگان این نشریه میدانند...
● وقتی نشریهای تعطیل میشود، نشریهای که همیشه آن را میخواندی، تمام نوشتهها و گزارشها و عکسها و تیترها و شمارهها و اعداد و ارقام مثل برق و باد از جلوی چشمت رد میشوند و نمیفهمی یا یادت میرود که کدامیک را زودتر از دیگری خواندهای... گیج شده بودم. 385 شماره، رقم کمی نیست. تازه این یک طرفِ قضیه است. یک طرف قضیهای که طرف دیگری ندارد.
● شوخی کردم. اتفاقاً طرف دیگرش، طرح تازه است.
محمد قوچانی (سردبیر هفتهنامهی شهروند امروز) یکی از روزهای آخر یکی-دو سال
پایانی عمر گلآقا، منتخب او بود برای شنیدن روایت صابری از دو دهه ارتباطش با
انقلاب. این را خودش برای اولینبار در مصاحبه با سردبیر ماهنامهی گلآقا، آذر 83
گفته.
او چیزهای دیگری هم گفته که نمیدانم چرا انگار من و خیلیها با او همعقیدهایم. اینکه: «همانطور که سنّت توفیق در قالب هفتهنامهی گلآقا در زمان خود ادامه یافت، سنّت هفتهنامهی گلآقا هم در قالب گلآقای جدید و زمان خود ادامه خواهد یافت. لازم هم نیست اسمش عوض شود. چون نام گلآقا باید باقی بماند. هر چند خودِ نام «گلآقا» وارث آن سنّت روستایی است. اما اگر نوع طنز آن عوض شود با حفظ این نشان کافی است. امّا اگر قرار باشد به همان شکل گذشته ادامه پیدا کند اصلاً ارزشی ندارد. با همان دغدغهها، همان سوژهها و همان شخصیتها. شاید بهخاطر همین در بچهها...گلآقا دیگر نباید از بچهشاغلام صحبت کرد. فکر میکنم شرایط کاملاً عوض شده.»
● این طرح جدید اگر توانسته دو نشریهی باسابقه را تعطیل کند، پس حتماً آنقدر طرح خوبی هست که بتواند شما را به همکاری با خودش ترغیب کند. کسانی که با نشریات گلآقا و خصوصاً بچهها...گلآقا خاطره دارند، خوب منظورم را میفهمند.
● هنوز هم منتظر انتشار آن گزارش نمایشگاهی که برای گلآقا در مدرسهمان برگزار کردیم، میمانم. و آن شعری که (حالا که نگاهش میکنم به نظرم خیلی بیمزه و مسخره میآید) راجع به گلآقا (صابری را میگویم) گفتم.
یا آن مطلبی که از روی دستِ «بچهها...من هم بازی» نوشتم و برای مسابقهی همکاران افتخاری میل کردم و ظاهراً به دستشان نرسید. و وقتی اسمم را میانِ (حداقل) شرکتکنندگان ندیدم، آن را دوباره و چندباره فرستادم و این، آخرین مطلبی بود که برای بچهها...گلآقا فرستادم. که اتفاقاً سرحالترین و خوشمزهترینشان هم بود.
● بدم نمیآمد این آخر مطلبی، مطلب آخری را که برای بچهها...گلآقا فرستادم و طبق معمول چاپ نشد، اینجا بگذارم. ولی یاد این تعهد خودم و تمام همکاران افتخاری با مجله افتادم که نباید آثاری را که به مجله میفرستیم، تا وقتی چاپ نشده، جای دیگری بفرستیم.
لینک مطلب (175) | شماره مجله ,
(14 , ) | نظرات ()
تبلیغات