خواندن پانصد مطلب با دایلآپ
خاطراتِ اولین جشنوارهی نوروزی وبلاگهای فارسی
یادداشت
یک روز بر خانه نشسته بودم. داشتم تخمه نه میخوردم. یهو دیدم تیلیفنام زنگ زد. گفتم کیسته؟ گفت مایکل ارینگتون هستم. ما یک بلاگر جهانی لازم داریم، میخواهیم کلّ تککرانچ رو بدیم دست شما و... خلاصه که گفتم: نه! من با یک فتحی همکاری میکنم و فعلاً وقتاش رو ندارم. از همان جا یک طیاره دربست گرفتم، اسکورت رفتم پیش یک فتحی و جشنواره رو راه انداختیم. الآن هم اومدم اینجا، این مطلب رو برای شما بفرستم، ببینم چطور هستید؟ خوب هستید؟ در سلامتی کامل به سر میبرید؟ هو؟
●●●●
راستش این جشنواره هم عید ما رو حسابی ساخته بود. خانواده، لنگ ما را صبح به صبح میگرفتند که عید است و دید و بازدید. البته آنقدرها هم اهل دید و بازدید نیستیم، ولی خُب بالاخره یک سال است و یک عید.
یادمه روز اول فروردین بود و خانواده دم در منتظر من بودند تا برویم منزل پدر بزرگام و من داشتم لوگوهای جشنواره رو طراحی میکردم و هِی به اونها میگفتم: «الآن میام، الان میام... صبر کن جورابام رو عوض کنم، اومدم...» همینطوری یک نیم ساعتی معطلشون کرده بودم.
این جشنواره، خاطرات و صد البته دردسرهای زیادی برای من درست کرد؛ ولی با حضور شرکتکنندگان عزیز، دردسرها هم تبدیل به خاطرههایی شیرین شدند.
یکی از بزرگترین معضلات برای من دسترسی به اینترنت بود. دایی بنده، عید از آمریکا به ایران آمده بود، ولی با اینترنت دایلآپ خودشون کارش راه نمیافتاد و چون به سرعتهای اونجا عادت کرده بود حسابی کلافه شده بود. خلاصه که روز ۱۳ فروردین اومد اینجا و یک دل سیر از عذا درآورد و پهنای باند اینترنت پر سرعت این جانب را تمام کرد و من هم با پشتیبانی تماس گرفتم و البته بدیهی است که بیفایده بود.
حالا من مونده بودم و یک اینترنت دایلآپ و ۵۰۰ و خوردهای مطلب برای بررسی و من ِ بیچارهی فلکزده با یک اینترنت دایلآپ، تمام پستها رو به دقّت بررسی کردم (جناب یکفتحی هم جداگانه بررسی کردند).
درسته الآن به خاطره تبدیل شده، ولی اون روز واقعاً یک فاجعه بود. خلاصه که خاطره زیاده و اگه بخوام همهاش رو تعریف کنم، چندین صفحه میشه. امیدوارم از این خاطره و همچنین از جشنوارهی وبلاگی ما لذت برده باشید.
لینک مطلب (172) | شماره مجله ,
(14 , ) | نظرات ()
تبلیغات